خدای من
تنهاتومی توانی درد پینه های دست یک کارگرشهرستانی را
درمزارع گندم بفهمی
تنهاتو
نوشته شده توسط (دستهای کوچک دعا...) در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 ساعت 10:3 موضوع | لینک ثابت
![]()
هرچندکه انتظارسهم من وتوست
یک سینه بیقرار سهم من وتوست
یک روز خدابه مانظرخواهدکرد
تردید نکن بهارسهم من وتوست
سلام خدای من!
وقتی خاطرات کودکی ام رادرخودم مرورمی کنم
می بینم که اون زمانها خیلی بهت نزدیک بودم تاالان
یادش بخیرزمان مدرسه
تااونجایی که یادم می آد
هیشه شاگرد زرنگ کلاس بودم
وبه قول رفقا:ردیف اولی بودم
همیشه زنگ املابرایم جذاب بود
یادش بخیرمدادکوچکی که همیشه تاآخرتراشش می دادم
ولی...
کم کم که بزرگ شدم
یادگرفتم همه چیز راباخودکاربایدبنویسم
چون بایدیادمی گرفتم که دیگرهیچ غلطی پاک نخواهدشد
اما توبازهم درکنارم ماندی
اما من درس املای زندگی رابرعکس کودکی ام
همیشه تجدید شدم
وشدم مثل شاگردان شلوغ ردیف آخرکلاس
وصفحه دفترم پرشدازغلط املایی گناه
اما توبازهم ترکم نکردی
ومن هروقت باگناه غلطی رادربرگ دفترم خط خطی کردم
تومثل همیشه باغلط گیرسیکلاس توبه
روی سیاه گناهم راسفیدنقاشی کردی
تامن مثل همیشه برگ امتحانم راسفیدبه توتحویل بدم
دوستت دارم!
نوشته شده توسط (دستهای کوچک دعا...) در سه شنبه پنجم آبان 1388 ساعت 17:20 موضوع | لینک ثابت

این مثنوی حدیث پریشانی من است
بشنوکه سوگ نامه ویرانی من است
امشب نه اینکه شام غریبا ن گرفته ام
بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام
گفتی :غزل بگو!غزلم !شوروحال مرد
بعدازتوحس شعرفناشدخیال مرد
گفتم:مروکه تیره شودزندگانی ام
بارفتنت به خاک سیه می نشانی ام
گفتی:زمین مجال رسیدن نمی دهد
برچشم بازفرصت دیدن نمی دهد
وقتی نقاب! محوریکرنگ بودن است
معیارمهرورزیمان «سنگ» بودن است
بیزارم ازتمام رفیقان نارفیق
اینهاچقدرفاصله دارندتارفیق
من رابه ابتذال نبودن کشانده اند
روح مرابه مسندپوچی نشانده اند
تااین برادران ریاکارزنده اند
این گرگ سیرتان جفاکارزنده اند
«یعقوب »دردمی کشد وکورمی شود
«یوسف »همیشه وصله ناجورمی شود
اینجاکسی برای کسی کس نمی شود
حتی عقاب درخورکرکس نمی شود
اینجانقاب شیربه کفتارمی زنند
منصورراهرآینه بردارمی زنند
آخرچه جای دلخوشی وعشق بازی است
اصلن کدام احمق ازاین عشق راضی است؟
این عشق نیست فاجعه قرن آهن است
«من» بودنی که عاقبتش نیست بودن است
حالابه حرفهای غریب ات رسید ه ام
فهمیده ام که خوب تورابدشنیده ام
حق باتوبود!ازغم غربت شکسته ام
بگذارصادقانه بگویم که:خسته ام
جایی که سهم مرد بجزتازیانه نیست
حق باتوبودماندنمان عاقلانه نیست
...مامی رویم چون دلمان جای دیگراست
مامی رویم هرکه بماندمخیراست
مامی رویم گرچه زالطاف دوستان
برجای جای پیکرمان زخم خنجراست
ازسادگی است گربه کسی تکیه کرده ایم
اینجاکه گرگ باسگ گله برادراست
مامی رویم مقصدمان نامشخص است
هرجارویم بی شک ازاین شهربهتراست
دل خوش نکرده ایم به عثمان ومذهبش
دردین ماملاک مسلمان«ابوذر»است
مامی رویم ماندن بادردفاجعه است
درعرف مانشستن یک مردفاجعه است
دیریست رفته اندامیران قافله
مامانده ایم!غافل پیران قافله
درباب آفتاب پی باج می رویم
ماهم بدون بال به معراج می رویم
(...............)
نوشته شده توسط (دستهای کوچک دعا...) در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت 13:2 موضوع | لینک ثابت

خدای من!
گاهی فکرمی کنم
ماآدماحتمابایددچارگرفتاری شویم
تابلکه یادمان بیایدخدایی هم داریم
خودم رااستثنا نمی کنم
منم یکی مثل هزاران...
اما بعدازاین بایدگرفتاری رادوست بدارم
وهرچیزی راکه تورابه یادم می اندازد
ودوست داشته باشم مهربانی ات را
همان که درحق دوستم که الان روتخت بیمارستان
مدیون مهربانی توست کردی
که برش گرداندی
...خدای من!
خسته ام...خیلی خسته...
به اندازه تمام روزهای نبودنت
به اندازه تمام تنهاییهایم
وبه اندازه تمام لحظه هایی که بدون توسپری شدند
ودارند می شوند
دستم رابگیر!
کمکم کن!
وهمان گونه که آوردی ام به این دنیا
کمکم کن به سلامت ازاین گذرگاه تنگ وتاریک عبورکنم
بی پرده بگویم:
تشنه ات هستم
تصمیم باخودت!
نوشته شده توسط (دستهای کوچک دعا...) در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 ساعت 20:2 موضوع | لینک ثابت
.../T%20(58).jpg)
خدای من!
اززمانی که دستهای خالی ام تورا آرزوکردند
وازهمان زمانی که داشتن ات را دلم بی تابی کرد
ازصمیم دلم فهمیدم که :
(گمشده ای دارم)
خدای خوب من!
ازهمان لحظه ای که آمدی ودرقافیه شعرهایم نشستی
واژه( دعا) راشناختم
شاعرشدم
ودراشتیاق سرودنت
قله های دوردست خیال را بابالهای اشتیاقم فتح کردم
وازهمان زمان بودکه
فهمیدم تابه حال ازروی ناآگاهی ام
ازتومی ترسیدم
واینک ازخودم
که مبادا من رابه تو نرساند!
کمکم کن!
نوشته شده توسط (دستهای کوچک دعا...) در جمعه دهم مهر 1388 ساعت 17:6 موضوع | لینک ثابت
زیبا سلام...
زیباهوای حوصله ابریست
چشمی ازعشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشویددلتنگی مرا
زیبا...!کنارحوصله ام بنشین...
بنشین ...مرابه شط غزل بنشان
بنشان مرابه منظره عشق ...
بنشان مرابه منظره باران...
بنشان مرابه منظره رویش...
من سبزمی شوم
زیباسلام...
زیبا! تمام حرف دلم این است:
من عشق رابه نام توآغازکرده ام
درهرکجای عشق که هستی
آغازکن مرا...
زیباسلام...
نوشته شده توسط (دستهای کوچک دعا...) در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 ساعت 18:35 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY