وچیزی شبیه عشق
وتنهااوست که می ماند...تنها خدا
روحم درون کالبدم گریه می کند کارم همیشه پرسه زدن در...ولی پدر ازاین سلیقه ومتدم گریه می کند می خواست خواهرم که همیشه کسی شوم ازاین که من کسی نشدم گریه می کند موهای سیخ سیخی وشلوار...مادرم هی گیرمی دهدبه مدم گریه می کند خودکارمن دومرتبه سرریزکرده است ازبس که مانده درکمدم گریه می کند روی طناب شسته ام وپهن کرده ام پیراهنم که مثل خودم گریه می کند... به یادیک خاطره خوش مهتاب وستاره ازشبت می ریزد تب کرده ای ای «یزد» ولی باورکن «تبریز» که آمدی تبت می ریزد نمی دانم آجرکلمات راچگونه بچینم تاپلی باشدبرای رسیدنم به تو نمی دانم کدام جمله..کدام بیت..کدام مصرع.. کدام... خواهد توانست دستهای کوچکم رابه گرمی نگاهت پیوند بزند. نمی دانم عاقبت این وبلاگ به کجاختم خواهدشد؟ من بارهاوبارها چشمان شعرم راتیزترو تیزترکردم اما نتوانستم.نتوانستم ببینمت مراببخش!!!! ببخش که دستهای رسیدنم کوتاه است و فاصله های نبودنت طولانی وطولانی تر... دیگرچندروزی می شودکه ازهمه چیزمی ترسم! مثل کودکی هایم: می ترسم کنارپنجره بروم می ترسم به خیابان... من ازاین همه کثرت می ترسم وقتی قرارتوبراین است که واحد باشی! قبول می کنم خدای من زیادشدیم خیلی زیاد.آنقدرکه خودمان هم خودمان راگم کرده ایم می ترسم... بگذر یم... ... خدای من! نمی دانم چه کسی ازپشت پنجره کودکی اش برای تودست تکان خوهدداد! نمی دانم بغض کدام غروب دلتنگی نبودنت رابرسرسطرهایم آوارخواهدکرد!نمی دانم نمی دانم کی آشفتگی این سطرهابه پایان خو اهدرسید؟ دیگروقتش رسیده است که چشمهای شعرم رابرای همیشه ببندم تاشایدبتوانم ببینمت! کمکم کن! شاید سلام ... زمانی این وبلاگ خیلی خوشبوبود ازعطرمعطرکلماتی که سرشارازحضورخدابود خدایی که همیشه بود وماندیدیمش!!! والان جای اون تنهاصفحه خالی یه وبلاگ است که نمی داندچگونه بانبودنش سرکند! نمی دانم شایدقبولم کندکه بیایم وبنویسمش ویا.... یا... یاحق!
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |







